نه که دیگر سیب نبود،
سیب هم بود
باغبان هم بود
من نبودم که دگر در هوس دیدن تو
سیبکی بردارم
بگذارم به بیابان خدا، سر تا پا
بروم از پی تو در هر جا
بنویسم سیب ، بخوانم عاشق
بروم تا معراج
هوسی بود که افسوس گذشت
نفسی بود که از دل که برآمد ، بنشست
روبروی من و تو سیب نبود
نه که سیب نبود ،نامش سیب نبود
نه تو می خندیدی ، شاید باز هم خندیدی
من نبودم، که تو را شوق رسیدن گم کرد
در میان همه جا، هم هم ها ، فریاد ها
گاز اشک آور و دود
من تو را دیدم باز
گوشه ای خون آلود
در کناری که هراسان بودی، من رسیدم آنجا
همه سربازان از پی من، من هم از پی تو
کو سیب و یا سیب فروش
کو باغی و کو مالک سیب
تو که زخمی به کناری بودی
من از پی تو، میدویم چه سخت
سربازان از پی من با باتوم
سیب، میوه ممنوعه آزادی بود
جرم من یا که تو، بیشتر از اینها بود
سیب میوه ممنوعه آزادی بود
باغبانان که تبر دار شدند
هر روز به دنبال تو سخت میگردند
تا به جرمی که نکردی بگیرند اقرار
تا که این میوه ممنوعه آزادی را
نزنی گاز، نخواهی دیگر بار
گر چه سیبها همه گی سبز شدند، شاید کال
گر چه سیب فروشان همه در بند شدند، این ایام
باز این خاطره را نیز نبردم از یاد
سالها میگذرد و صدای قدم رفتن تو ، میکند بیدارم،
میزند فریادم
چه بهایی دارد آزادی
چه شکوهی دارد این سیب
چه تماشایی ست این باغچه که ایران نامیدند