تبليغاتX
شعرهای شبانه

شعرهای شبانه

ترانه های یک خواب زده

 

خواستم مرثیه ای برای قیصر بنویسم

گر چه مرثیه خوانی برای او

این روزها کمی دیر است

این روزها که صدا و سیما برای هر بازیگری شو میگذارد

قصه می گوید و روئسایشان تسلیت

گفتم مرثیه ای برای قیصر بگویم که محجوبانه رفت

نه سری داشت و نه صدایی و نه صدا و سیمایی

نه مردمی که نمیدانستند چه کسی پر زد

و نه این منی که مرثیه می گویم

نوشتم انسانی که شاعر بود ، نه

شاعری که انسان بود، نه

روزی روزگاری قیصر امین پوری بود

گیرم که روزنامه ای نبود

در تبلیغات چیره دست و زبر دست نبود،

مهجور بود و تنها، فرو رفته ای در این اجتماع

در این اجتماع ناآگاه و دغلباز

این اجتماعی که شاعر مهجور نمی پسندد

شاعر ساکت دوست ندارد

شاعر بی مرید و بی سیاست نمیخواهد

نشان درجه یک ودو و سه ملی به او نمی دهد

این نشان ها برای شاعران درباری ست

ورزشکاران و هنرپیشگان و دلقکان

او شاعر درباری نیست

هنرپیشه ای معروف نیست

شعری برای خوش آمدگویی فلان کس ندارد

تملق هیچ بزرگی بر زبان نرانده است،

از آن بزرگانی که بزرگیشان به مقام و ثروتشان است

برای رهبر یا رییس و یا عالی مقامی شعر نگفته است

بی نیاز است و غنی

از هیچ کجا چیزی نخواسته است

جداست از این شاعران امروزی

شاعرانی که یا برای شهرت مینویسند یا شهوت

و اگر این دو نبودند برای شکم

و اگر این سه نبودند تعهد ندارند و بی مسئولیت

واگر این چهار نبودند امین نیستند و قیصر

خواستم مرثیه ای برای شاعری تنها بنویسم

گیرم که چندی گذشته و دیر است

گیرم که کسی نخواند و نداند و نبیند،

چه کسی پر زد و رفت

برای او که حرف اول اسمش آخر عشق است

نمیدانم می فهمید یا نه،

قیصر آخر عشق است

آخر بی نیازی و تنهایی و مهجوری در جامعه است

آخرین پیام بر شاعرِ  است

شاعری از نسل خروسان بی محل است

خروسان ناجور این اجتماع،

ظهر از شب تار بی ستاره بخراشند گلو

شب از سحر و روز بگویند سخن

 

خواستم مرثیه ای برای قیصر بگویم،

نتوانستم و خیره به آسمان نشستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:13  توسط رضا  | 

 

پرچم قدیمی تر
بنا گر تخت جمشید باشد بهتر
دوست ، میهن همیشه کهن تر
عشق دلرباترین خاطره در چشمانی تر
و جهانی شیداتر
دلهایی بیش از آنچه تصور کنی
بی کرانه تر از دریا و وسیع تر
مهتاب و ستاره ها و انسانها
یکی از یکی زیباتر
شاعران بامداد و امید روزهای روشن تر
و مرگ و زندگی؟
 چه تفاوت میکنند با یکدیگر
اگر تن پوش پرچم و خاک وطنت مادر

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:9  توسط رضا  | 

 

گفته ها چه عجیبند و رسوا
حرفهای دلربا و سخن های زیبا
گشت ارشاد و هسته انرژی ها
قافیه ها جورند و کلمه ها آشنا
مترجمی بیاورید برای احمق ها
سرهنگ سپاهی برای ارشاد نادانها
زندانی جدید برای روزنامه ها
تحریمی از شورای امنیت امریکا
نطنز و بوشهر و دیگر شهرها
تخت جمشیدی در کنار ویرانه ها
خلیج فارس و از این قبیل حرفها

من به فکر لقمه ی نانی
تو در رسیدن به بازار جهانی
مشکلی نیست و به آسانی
همه چیز حل شده در نانوایی
گر چه صف دراز است ومن و بیتابی
در یک شب باز هم مهتابی
که نیست این روزها خورشیدی
 یا گاز در زمستان و برق تابستانی
کمبودی نیست جز شاعران پست مدرنی
شعری عاشقانه خواندن در وبلاگی
و لعنت به روزگار جوانی
که نیامده سپری شد در گمنامی
وموی سیاهی که میزند به سفیدی
و آخر این داستان جهان سومی
که سر میشود بدونِ هیچ همراهی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط رضا  | 

 

عشقی که آتش نزنه
در بزنه و سر نزنه
اجازه اول بگیره
حساب کنه و محاسبه
بیجا به آبی نزنه
وارد قلبش نکنه
شعر بگه و غزل بگه
اما فقط حرف بزنه
نه آتشی ، نه دودی
نه سوختن و نه سوزی

گفتنی ها ، نگفته ها
اسرار ناپدید و راز
خوابهای رویایی شده
سراب و کابوس و فنا
راه های نارفته و گم
 نخونده ها، نشنیده ها
مسئله های بی جواب
نه پاسخی نه اما راه
کجا به اخر میرسه
افسانه ها و قصه ها

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:50  توسط رضا  | 


پرنده هنوز هم اسیرست
پرنده ای که همیشه قفس است
سرنوشت مختومش همین است
بال و پر فرو ریخته و بر زمین است
پرنده ای که نیست به فکر آزادی
پرواز و از همه رهایی
اوج گرفتن، آواز از سر بی تابی
قصه های دور و بر باد رفته و قدیمی
پرنده که دیگر پرنده نیست
دانه ای و مسکنی و دیگر هیچ
گذراندن روزی و شبی و در هر جا
فراموشی آخرین آوازها
قصه ی دگردیسی پرنده ها
ختم آخر بازی به مردابها
پرنده ای که نمیخواد پرنده باشد،
یا که بماند یا که بخواند
یا که بر اوج ها دست یابد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط رضا  | 

 

چه سرنوشت غریبی
 و نگاه های بجا مانده ای
شبی پر ازسکوت و تنهایی
نواختن و آوای موسیقی
طنین غمناکی و بی تابی
میل به خوابیدن و چشم فرو بستنی
و هنوز هم سرگردان این بازی

بیهوده خود را مرنجان
سهم بیچارگیت را بستان
از این جا که هستی ترسان
گفتنی های ناگفته را بخشکان
ندارد امشب هم فرق با دگران
گرسنگیت را با  تکه ای از نان
در انتظار سحر دیگری بپیچان
نوشته های بی پاپان
خواسته های نامشروع منِ نادان
کدام یک را نباید دانستن
که بلا بود سهام عدالت ایشان
و باید قسمت شود با دیگران
شاهنامه ای که آخرش تلخان
بر دهان و ماتحت بردگان
حماسه  اسفندی این شاهان
خانه ای در جنوب شهرِ من، تهران
تصویری از زندگی ما ابلهان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 2:41  توسط رضا  | 

 

بازم اشک شبونه

بازم حرفای تازه

نه این که شعری باشه ،

همه ناله  و شِکوِه

بازم دل تنگه تنگه

هوا سرده و غصه

یه آرزوی کهنه

زده تو دل جوونه

چشمام خیسه و چشمه

لبام بسته و خسته

هزار تا فکر و رویا

سراسر توی کله

قفسهای دوباره

نگاهای ستاره

اسیر هستند و شاید

به فکر یه گلوله

 دلا کافر،خدا رفته

فرشته روی سجده

نمی تونه بلند شه

ببینه و بگریه

که این آخره کاره

فقط ابلیس بیداره

یه دنیا هست به کامش

هزار تدبیر و طعنه

هزار تا فکر و نقشه

اینه اخر قصه

همیشه اون برنده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:45  توسط رضا  | 

 

تو كه هر وقت مي خواي شهرو بهاري مي كني
تو كه اشكه توي ابرا رو جاري مي كني
تو كه زمستونو  يك شبه از در ميبري
جاي اون تمام دنيارو پر از گل مي كاري
ميشه كه نگاهي هم به  اين دل ما بكني
ابراي اين دلمو يه كمي باروني كني
خيس و نمناك و بهاريش بكني
تويي كه هر جا بشه جوونه ي عشق ميزني
گل هاي تازه رو هر جا كه بشه در مياري
اين دل پژمرده رو ميشه كه باز زنده كني
يكمي هواي باروني و تازه بدمي
اين دلو از پيري و از مردگي دربياري
تو كه امشب باز داري اشك ميريزي
زمينو به رنگ آسمون داري درمياري
هر جاكه پا بزاريم جاي تو رو لمس ميكنيم،
ميشه كه توي دلم يه جايي رو جا بزاري
ميشه كه هيچ وقت فراموش نكنم،
هميشه تو آسمونه دل من پر بزني
خيس كني ، ابري كني،
باروني و بهاري و هميشه تازه ش بكني

امشب 23 بهمن هواي تهران عاشقانه دوست داشتني ست. بدا به حال كساني كه خوابيدند و نديدند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:54  توسط رضا  | 


یه جایی زیر آسمون
اون جا میشه خونه من
هرکجا که می خواد باشه
با هم چه فرقی می کنن
یه معبد افسانه ای
یه گور بی نام و نشون
زندگی ها بسر میشه
یه جایی زیر آسمون
به هر کجا پا بزاری
همین یه رنگه آسمون
نه مخملی نه نقره ای
این سرنوشت آخرین
 
زمین که بی عدالته
اما بالا رعایته
هر کسی و هر جا باشه
یه سقفی بیشتر نداره
چند سالی زود،
چند سالی دیر
 آخر کار که میرسه
همین یه جور تموم میشه
یه آسمون روی زمین
همین یه رنگه قصه مون
حتی اگه هزار، هزار
رنگامیزی باشه زمین

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط رضا  | 

 

شب نبودم، صبح نشدم
سحر و بامداد نشدم
اگه فقط تاریکی بود
سیاهی بود ، تیرگی بود
این جوری حیرون نبودم
به هیچ کجا بَند نبودم
مقصد و مبدایی نبود
هرچی که بود یا که نبود
برای من مهم نبود،
اگه فقط تاریکی بود

اما حالا من می دونم
از قصه ها یا کتابا
از آرزوهای دراز
از نور کم رنگ دلم
یه چیزی جز سیاهیه
روزنه یی بسوی روشناییه
نمی تونم نبینم و گوش نکنم
به شهر شب، خو کنم و دَم نزنم
نمی تونم فقط یه  موش کور باشم
داخل این دنیا فقط همین باشم
با تاریکی زندگی رو بسر کنم
با مردنم این قصه رو تموم کنم

دنیا فقط تاریکی نیست
یه نوری از یه جایی هست
باید یه روز سفر کنم
قدم تُو این راه بزارم
سهمم از شب بگیرم
حتی اگه اون سر دنیا برسم
یا که میون جاده ها
سرگردون و حیرون بشم
بازم باید سفر برم
نمی تونم گوش نکنم
کور بشم و نور امیدُ  نبینم
با تاریکی زندگیمو سر بکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:20  توسط رضا  |