دخترک با گیسوی بلند ،گیسوی سیاه
در شب تار زمستانی ما
روبرو بنشسته
چون از او میپرسی ، نامت چیست
می خندد
همه ی ما می شناسیمش ،یلدا
خوب یلدا امسال چطور سالی هست
خواهر تو که سحر نامش بود
باز میاید فردا
یلدا می خندد
هیچ شبی نیست که سخن از او نیست
سحرم باز میاید فردا
تا که روشن کند او چشمان را
با نگاهش یک بار
برق امید زمستانی را
بگشاید شاید او
گره از این شبها
شاید این شبها طولانی باشد
شاید تاریکی بیشتر از این باشد
شاید خورشیدکمی دیر به اینجا برسد
تیغ تاریکی شب
بیشتر از صبح بکشد،
از بزرگان که همه دربندند
کودکان اما بیتابند
گر چه از این تاریکی میترسند
اما خبر از صبح چه نیکو دارند
میخندند ،گرچه درتاریکی شب زاده شدند ،
دنیا را باز هم زیبا میبینند
زیرا به سپیدی که سرانجام گذر خواهدکرد
میخندند و ایمان دارند
گر چه پیران همهگی مایوسند
برق این شادی را
کودکان میبینند ، میفهمند
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 1:14  توسط رضا
|
نگو دیگه تمومه
از من و ما گذشته
گذشته های رفته
پرونده ها رو بسته
نگو دلت که مرده
از همه چی گسسته
برای آخرین بار
پلک چشاشو بسته
نگو دلت که خونه
از همه چی دلگیره
امیده آخرینو
به دست باد سپرده
نگو که قایق تو
میون دریا مونده
نه میل ساحلی و
نه میل غرق گرفته
میون آب و آتش
میل به خواب گرفته
کتابای هدایت
همه، میزو گرفته
داش اکل های قصه
یکی یکی پژمرده
نگو نگو دروغه
یکی هنوز یه گوشه
منتظر تو مونده
تُو ساحلی نشسته
چشم براه قایق
صبح تا به شب نخفته
با یه نگاه خسته
چشم یه فردا دوخته
فردا یه روز دیگه ست
هیشکی خبر نداره
خورشید کجا طلوشه
خروس چه وقت میخونه
به زندگی ماها
چه نورهایی میتابه
این رسم روزگاره
حتی شب یلدا هم
به روشنی ختم میشه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:37  توسط رضا
|
خورشید مقصد بود
نور آزادی
اما نان مهم تر بود
نان تمام زندگی من بود
همچو ماهی که بی آب میمیرد
ودرخت که بی آفتاب می پوسد
من بی نان "نیست" میشدم
چرا که نانوایی قرار چشمان من بود با تو
نان بهانه دیدار در نانوایی
آب رویای سیراب شدن در بهاری بارانی
خورشید شبهای تاریکی
اکسیر ساختن بهار در روزهای زمستانی
کیمیای گمشده در سالهای بیهوده
با تو پاییز بهاری می شد
کویر سیراب
تاریکی مهتاب
نانوایی معبد تمام سالهای بیقراری
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:58  توسط رضا
|
اگه سرده ، روز و شبها
اگه حتی یه ستاره، توی شبهای سیاهش
نشه پیدا ، نشه بیدار، نزنه چشمک بیتاب
نشه مهتاب، نشه آفتاب ،نشه برق نگاهت ،
توی آسمون پدیدار
اگه سرما کنه بیداد، اگه برگ ریزون برگاست
اگه فصل زمستونه و بیداد
اگه شلاق ستم مونده رو تن ها
یا که زندون جفا کرده جدا
آدمارو از خونه ها،از وطنا
باز امیدم به خداست .
به قطره بارون که میاد،
روی سقف آسمونم که که حالا،
میزنه اشک ونمناک دلها
مژده فصل بهاره به خدا
یه کمی صبر، یکمی حوصله ی درد
تمومه به خدا.
قطره قطره های بارون یه امیده بخدا
این صدا ،صدای آبه که میاد
این هوا هوای پاک به خدا
راهه سبزه ،یه بهاره به خدا.
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:51  توسط رضا
|
گر چه
شعرها نخواندنی ست
حرفها
نگفتنی
راه ها پر
از نشیب
فرازها به
بام دار
طنابها
گره زنی
و گردنی
که باریک تر، ز تار موست
باز هم
آفتاب دوست داشتنی ست
ماه زیبا
،
ستاره
خواستنی ست
وطن که آب
و خاک نیست
مردمش
تمایز است
زمین
بیگانگان با تمام دلبری
دلرباتر ز
مردمم که نیست
خانه گر
قشنگ و گر ستودنی ست
از برای
آجرش که نیست
وطن آب و
خاک نیست
هم زبانی
و جغرافیا که نیست
مردم
ستودنی ست
مهر
برادری و خواهری ست
عشق مادری
که چشم براه ست
آواز
ماندگار مردهاست
گر چه این
روزها پر از غمم
باز آفتاب
خواستنی ست
کوچه ها
دوست داشتنی ست
خیابان
شهر من،
همچو
رودخانه ای که می رود
از تمام
شبهای بی رمق گذر کند
به آبهای
بی کرانه خدا نظر کند
و
ناگهان سحر ز راه میرسد
و رودخانه
وطن به آبهای آزاد میرسد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 3:33  توسط رضا
|
شاید همین
دو روزه
از پشت
میز و دفتر
بیراهیی
بیابیم
بی هیچ
درد و ترسی
گامی به
آن گذاریم
افسوس و
غصه ها را
هر گوشه
جا گذاریم
تنها و بی
شماره
هر گوشه
را بیابیم
گیرم که
جا نباشد
یا آفتاب
نداریم
ماه و
زمین و خانه
در چشم ما
نیاید،
ما آسمان
آبی
ما خانه
ای خیالی
ما کوچه
صداقت
ما شهری
از ستاره
در قلب رفته
از یاد
در یاد
روزگاران
داریم و
باک نداریم
پا در رهی
گذاریم
پایان آن
نباشد
در این
کویر بی آب
باران اگر
نبارد
ما را چه
باک باشد
ما رفته
در کویریم
حتی اگر
سراب است
این
سرنوشت ما هست
نتوان غمی
در آن دید
اگر پا در
آن نهادن
زندان و
درد و زحمت
مرگ است
شاید آخر
قصه ما
همین است
روی زمین
بی سقف
دوباره پا
گذاریم
از آسمان
پر مهر
نگاه بر
نتابیم
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 16:59  توسط رضا
|
هیچ کس جز آمنه حق ندارد در مورد سرنوشت غمبارش تصمیم بگیرد جز خودش و
خدایش.دهانتان را ببندبد و فقط گوش کنید که درک این واقعه تنها از خود آمنه بر
میاید ودیگر هیچ.
من اگر آمنه بودم ،
نه به چیزی دلبسته
نه به جایی وابسته
نه به نانی دل خوش
نه به زندگی خود مشفق
نه به آینه نگاه میکردم ،
(که نمی توانستم هرگز)
نه شما را به حساب میاوردم
(به چه کارم میایید؟)هیچ
نه به آینده ای دل مشغول
نه گذشته ای که نازیباست
من اگر آمنه بودم
ناامیدم میکردید با این افکار
بخشش و قصاص یا اعدام
این رسم جوانمردی نیست
که شماها چشمدار، من نابینا
که شماها زیبا من نازیبا،
(چه میگویم من، زشت و کریه مثل یک کفتار)
به کدامین گناه بگویید شما
من اگر آمنه بودم نفرت زده از این دنیا
از تمام این دنیا
هم شما هم خودم هم این افکار
بزنید ضربه ی آخرین را همین حالا
بنشینید به جای داور وَ خدا
بگویید که حکمم چیست ای نامردها
بخشش و قصاص یا اعدام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:24  توسط رضا
|
مرد نقاش به آسمان نگاهی کرد،
آسمان بارانی بود،
رحمت از آسمان خدا می بارید،
بندگان خدا را بیدریغ نوازش میکرد
هوا ، هوای نماندن بود ،
هوای عاشقی بود
هوای با معشوقه گذران بود
مرد نقاش به آسمان نگاهی کرد،
گفت باید رفت
زمان، زمان ماندن نیست
زمان ، زمان دلتنگی ست
دلتنگ آزادی
جسم را یارای پیمودن نیست
روح باید این بار تنها برود
این مکان را دیگر اعتباری نیست
نخست وزیر امام بودن را
هفت سال جنگیدن را
و قبل از آن حبس را
نه دیگر به هیچ چیز اعتباری نیست
باید رفت،زمان دلتنگیست
زمان یکرنگی ست
زمان، زمان بی بدیست، آزادی ،رهاییست
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 12:26  توسط رضا
|
شعری که سبز نیست
وقتی که صحبت از اعدامی ست
هر کجا که سبز باشد
آبادانی ست
در دل کویر هم که باشی
واحه ای می یابی
درختی و سبزه ای و بوته ای
آری همانجا هم آبادی ست
سبز یعنی زندگی
اما این شعر من سبز نیست
وقتی صحبت از اعدامی ست
چوبه های دار است و مرگ است
صحبت از نامردیست
صحبت از نیرنگی پلید
صحبت از پایان انسانی ست
شعری که امروز سبز نیست
بیتها عزادارند و سیاه پوش
کلمات غمگینند و سوگوار خویش
سربزیر و اسیر
اسیر این نامردمی
این ننگ ابدی
شهری که امروز سیاه پوشیده
به زمین خورده اما همچو مردمش ایستاده
پرپمش چوبه دار سلاحش خشم فرو خورده
رهبرش مهندس صبر و استقامت
و امیدش به فرداهاست
فردایی که باز هم سبزهای در خاک غلتیده
از خاکها برمیخیزند
شهر سیاه پوش را می شورند
سیاهی را به زغال می بینند
وباز زندگی را آواز می خوانند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 5:8  توسط رضا
|
راه سبز است
وطن سبز است
و گرچه سبز بودن جرم است
و سبز اندیشیدن گناه است
وسبز محکوم به اعدام است
اما بهار نزدیک است
نغمه ی پرندگان آزادی که میخوانند
جوانه های سبزی که سر از خاک برمیدارند
و بارانی که می بارد
و خورشیدی که می تابد
و جوانه هایی که بی اجازه برخاسته اند،
برخاک نمیافتند
به صلیب کشیده نمی شوند
گر چه هنوز زمستان است
هوا آلوده و دانه ها در خاک است
زمین خواب است،
ستاره چشمانش نمناک است
رنگ سبز جایش زندان است
اما آزادی در راه است
صدای باران میآید
گوش کنید،
صدا صدای بهار است
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 23:21  توسط رضا
|