خواستم مرثیه ای برای قیصر بنویسم
گر چه مرثیه خوانی برای او
این روزها کمی دیر است
این روزها که صدا و سیما برای هر بازیگری شو میگذارد
قصه می گوید و روئسایشان تسلیت
گفتم مرثیه ای برای قیصر بگویم که محجوبانه رفت
نه سری داشت و نه صدایی و نه صدا و سیمایی
نه مردمی که نمیدانستند چه کسی پر زد
و نه این منی که مرثیه می گویم
نوشتم انسانی که شاعر بود ، نه
شاعری که انسان بود، نه
روزی روزگاری قیصر امین پوری بود
گیرم که روزنامه ای نبود
در تبلیغات چیره دست و زبر دست نبود،
مهجور بود و تنها، فرو رفته ای در این اجتماع
در این اجتماع ناآگاه و دغلباز
این اجتماعی که شاعر مهجور نمی پسندد
شاعر ساکت دوست ندارد
شاعر بی مرید و بی سیاست نمیخواهد
نشان درجه یک ودو و سه ملی به او نمی دهد
این نشان ها برای شاعران درباری ست
ورزشکاران و هنرپیشگان و دلقکان
او شاعر درباری نیست
هنرپیشه ای معروف نیست
شعری برای خوش آمدگویی فلان کس ندارد
تملق هیچ بزرگی بر زبان نرانده است،
از آن بزرگانی که بزرگیشان به مقام و ثروتشان است
برای رهبر یا رییس و یا عالی مقامی شعر نگفته است
بی نیاز است و غنی
از هیچ کجا چیزی نخواسته است
جداست از این شاعران امروزی
شاعرانی که یا برای شهرت مینویسند یا شهوت
و اگر این دو نبودند برای شکم
و اگر این سه نبودند تعهد ندارند و بی مسئولیت
واگر این چهار نبودند امین نیستند و قیصر
خواستم مرثیه ای برای شاعری تنها بنویسم
گیرم که چندی گذشته و دیر است
گیرم که کسی نخواند و نداند و نبیند،
چه کسی پر زد و رفت
برای او که حرف اول اسمش آخر عشق است
نمیدانم می فهمید یا نه،
قیصر آخر عشق است
آخر بی نیازی و تنهایی و مهجوری در جامعه است
آخرین پیام بر شاعرِ است
شاعری از نسل خروسان بی محل است
خروسان ناجور این اجتماع،
ظهر از شب تار بی ستاره بخراشند گلو
شب از سحر و روز بگویند سخن
خواستم مرثیه ای برای قیصر بگویم،
نتوانستم و خیره به آسمان نشستم.
