تبليغاتX
سبز، تویی که سبز میخواهم

سبز، تویی که سبز میخواهم

ترانه های یک خواب زده

مادر


و خداوند آفرید انسان را

انسان خلق شد

زمین غرید آسمان درخشید

صحرا دریا شد

زمین بیقرار بود

دریا طوفانی

امواج دریا شد مواج

موج  باید میرفت و میرفت و میرفت

 ناگزیر می مرد می مرد و می مرد

تنها و  غمگین

 بی کس و  مغبون

خدا تنها بود

برای تنهاییش آفرید آدم را

آدم تنها  موج تنها

جنگل دریا آسمان صحرا

و زمین خالقی دیگر می خواست از جنس خدا

سر به دامانش گذارد به هنگام غمها

آدمی خالقی می خواست از جنس  خدای

مام می خواست وطن میخواست،

 میم مثل مادر می خواست

مادر خلق شد مادر خلق کرد

مادر سلطان غم شد  

مادر سنگ صبور آدم شد

زمین گرم شد موج برخاست

دریا زنده شد

مادر خدا شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:30  توسط رضا  | 

زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست

خورشيد درخشان
آفتاب گوهر افشان
خانه ، شهر،  نورباران
رازي نيست افشا نشده
زير آفتاب  بهاري
همه  پيدا و هويدا
رنگها آوازها انسانها
گرم و پاک وعريان
سبز  و سفيد و بهاري
زير آفتاب که باشي
 جهان هميشه گرم است
زمستان افسانه اي موقت
پاييز رفتني
تابستان نماندني
بهار هميشه سبز و آمدني
زير آفتاب هيچ چيزي ابدي نيست

خاطرات خوب و بد رفتني ست
زندان موزه مي گردد
حصار فرو ميريزد
ديکتاتور گوشه اي ميپوسد
قهرمان ميميرد

زير آفتاب هيچ چيزي ابدي نيست
سال کهنه ميگردد
نوروز لحظه اي ميخندد
آسمان ميگريد
باران ميبارد بند ميايد
زمين دريا ميشود، دريا صحرا
خورشيد همچنان ميتابد
زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 13:37  توسط رضا  | 

سیب

نه که دیگر  سیب نبود،

سیب هم بود

باغبان هم بود

من نبودم که دگر در هوس دیدن تو

سیبکی بردارم

بگذارم به بیابان خدا، سر تا پا

بروم از پی تو در هر جا

بنویسم سیب ، بخوانم عاشق

بروم تا معراج

هوسی بود که افسوس گذشت

نفسی بود که از دل که برآمد ، بنشست

روبروی من و تو سیب نبود

نه که سیب نبود ،نامش سیب نبود

نه  تو می خندیدی ، شاید باز هم خندیدی

من نبودم، که تو را  شوق رسیدن  گم کرد

در میان همه جا، هم هم ها ، فریاد ها

گاز اشک آور و  دود

من تو را دیدم باز

گوشه ای خون آلود

در کناری که هراسان بودی، من رسیدم آنجا

همه سربازان از پی من، من هم از پی تو

کو سیب و یا سیب فروش

کو باغی و کو مالک سیب

تو که زخمی به کناری بودی

من از پی تو، میدویم چه سخت

سربازان از پی من با باتوم

سیب، میوه ممنوعه آزادی بود

جرم من یا که تو، بیشتر از اینها بود

سیب میوه ممنوعه آزادی بود

باغبانان که تبر دار شدند

هر روز  به دنبال تو سخت میگردند

تا به جرمی که نکردی بگیرند اقرار

تا که این میوه ممنوعه آزادی را

نزنی گاز، نخواهی دیگر بار

گر چه سیبها همه گی سبز شدند، شاید کال

گر چه سیب فروشان همه در بند شدند، این ایام                                                            

باز این خاطره را نیز نبردم از یاد

سالها میگذرد و صدای قدم رفتن تو ، میکند بیدارم،

میزند فریادم

چه بهایی دارد آزادی

چه شکوهی دارد این سیب

چه تماشایی ست این باغچه که ایران نامیدند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:28  توسط رضا  | 

یلدا

 

دخترک با گیسوی بلند ،گیسوی سیاه
در شب تار زمستانی ما
روبرو بنشسته
چون از او میپرسی ، نامت چیست
می خندد
همه ی ما می شناسیمش ،یلدا
خوب یلدا امسال چطور سالی هست
خواهر تو که سحر نامش بود
باز میاید فردا
یلدا می خندد
هیچ شبی نیست که سخن از او نیست
سحرم باز میاید فردا
تا که روشن کند او چشمان را
با نگاهش یک بار
برق امید زمستانی را
بگشاید شاید او
گره از این شبها
شاید این شبها طولانی باشد
شاید تاریکی بیشتر از این باشد
شاید خورشیدکمی دیر به اینجا برسد
تیغ تاریکی شب
بیشتر از صبح بکشد،
از بزرگان که همه دربندند
کودکان اما بیتابند
گر چه از این تاریکی میترسند
اما خبر از صبح چه نیکو دارند
میخندند ،گرچه درتاریکی شب زاده شدند ،
دنیا را باز هم زیبا میبینند
زیرا به سپیدی که سرانجام گذر خواهدکرد

میخندند و ایمان دارند
گر چه پیران همهگی مایوسند
برق این شادی را
کودکان میبینند ، میفهمند

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 1:14  توسط رضا  | 

فردا یه روز دیگه ست


نگو دیگه تمومه

از من و ما گذشته

گذشته های  رفته

پرونده ها رو بسته

نگو دلت که مرده

از همه چی گسسته

برای آخرین بار

 پلک چشاشو بسته

نگو دلت  که خونه

از همه چی دلگیره

امیده آخرینو

به دست باد سپرده

نگو که قایق تو

میون دریا مونده

نه میل ساحلی و

نه میل غرق گرفته

میون آب و آتش

میل به خواب گرفته

کتابای هدایت

همه، میزو گرفته

داش اکل های قصه

یکی یکی پژمرده

نگو نگو دروغه

یکی هنوز یه گوشه

منتظر تو مونده

تُو ساحلی نشسته

چشم براه قایق

صبح تا به شب نخفته

با یه نگاه خسته

چشم یه فردا دوخته

فردا یه روز دیگه ست

هیشکی خبر نداره

خورشید کجا طلوشه

خروس چه وقت میخونه

به زندگی ماها

چه نورهایی میتابه

این رسم روزگاره

حتی شب یلدا هم

به روشنی ختم میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:37  توسط رضا  | 

نان

 


خورشید مقصد بود
نور آزادی
اما نان مهم تر بود
نان تمام زندگی من بود
همچو ماهی که بی آب میمیرد
ودرخت که بی آفتاب می پوسد
من بی نان "نیست" میشدم
چرا که نانوایی قرار چشمان من بود با تو
نان بهانه دیدار در نانوایی
آب رویای سیراب شدن در بهاری بارانی
خورشید شبهای تاریکی
اکسیر ساختن بهار در روزهای زمستانی
کیمیای گمشده در سالهای بیهوده

با تو پاییز بهاری می شد
کویر سیراب
 تاریکی مهتاب
نانوایی معبد تمام سالهای بیقراری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:58  توسط رضا  | 

زمستون


اگه سرده ، روز و شبها
اگه حتی یه ستاره، توی شبهای سیاهش
نشه پیدا ، نشه بیدار، نزنه چشمک بیتاب
نشه مهتاب، نشه آفتاب ،نشه برق نگاهت ،
توی آسمون پدیدار
اگه سرما کنه بیداد، اگه برگ ریزون برگاست
اگه فصل زمستونه و بیداد
اگه شلاق ستم مونده رو تن ها
یا که زندون جفا کرده جدا
آدمارو از خونه ها،از وطنا
باز امیدم به خداست .
به قطره بارون که میاد،
روی سقف آسمونم که که حالا،
میزنه اشک ونمناک دلها
مژده فصل بهاره  به خدا
یه کمی صبر، یکمی حوصله ی درد
تمومه به خدا.
قطره قطره های بارون یه امیده بخدا
این صدا ،صدای آبه که میاد
این هوا هوای پاک به خدا
راهه سبزه ،یه بهاره به خدا.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:51  توسط رضا  | 

وطن


گر چه شعرها نخواندنی ست

حرفها نگفتنی

راه ها پر از نشیب

فرازها به بام دار

طنابها گره زنی

و گردنی که باریک تر، ز تار موست  

باز هم آفتاب دوست داشتنی ست

ماه زیبا ،

ستاره خواستنی ست

وطن که آب و خاک نیست

مردمش تمایز است

زمین بیگانگان با تمام دلبری

دلرباتر ز مردمم که نیست

خانه گر قشنگ و گر ستودنی ست

از برای آجرش که نیست

وطن آب و خاک نیست

هم زبانی و جغرافیا که نیست

مردم ستودنی ست

مهر برادری و خواهری ست

عشق مادری که چشم براه ست

آواز ماندگار مردهاست

گر چه این روزها پر از غمم

باز آفتاب خواستنی ست

کوچه ها دوست داشتنی ست

خیابان شهر من،

همچو رودخانه ای که می رود

از تمام شبهای بی رمق گذر کند

به آبهای بی کرانه خدا نظر کند

و ناگهان  سحر ز راه میرسد

و رودخانه وطن به آبهای آزاد میرسد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 3:33  توسط رضا  | 

سفر


شاید همین دو روزه

از پشت میز و دفتر

بیراهیی بیابیم

بی هیچ درد و ترسی

گامی به آن گذاریم

افسوس و غصه ها را

هر گوشه جا گذاریم

تنها و بی شماره

هر گوشه را بیابیم

گیرم که جا نباشد

یا آفتاب نداریم

ماه و زمین و خانه

در چشم ما نیاید،

ما آسمان آبی

ما خانه ای خیالی

ما کوچه صداقت

ما شهری از ستاره

در قلب رفته از یاد

در یاد روزگاران

داریم و باک نداریم

پا در رهی گذاریم

پایان آن نباشد

در این کویر بی آب

باران اگر نبارد

ما را چه باک باشد

ما رفته در کویریم

حتی اگر سراب است

این سرنوشت ما هست

نتوان غمی در آن دید

اگر پا در آن نهادن

زندان و درد و زحمت

مرگ است شاید آخر

قصه ما همین است

روی زمین بی سقف

دوباره پا گذاریم

از آسمان پر مهر

نگاه بر نتابیم

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 16:59  توسط رضا  | 

من اگر آمنه بودم

هیچ کس جز آمنه حق ندارد در مورد سرنوشت غمبارش تصمیم بگیرد جز خودش و خدایش.دهانتان را ببندبد و فقط گوش کنید که درک این واقعه تنها از خود آمنه بر میاید ودیگر هیچ.

 

 

من اگر آمنه بودم ،

نه به چیزی دلبسته

نه به جایی وابسته

نه به نانی دل خوش

نه به زندگی خود مشفق

نه به آینه نگاه میکردم ،

(که نمی توانستم هرگز)

نه شما را به حساب میاوردم

(به چه کارم میایید؟)هیچ

نه به آینده ای دل مشغول

نه گذشته ای که نازیباست

 

من اگر آمنه بودم

ناامیدم میکردید با این افکار

بخشش و قصاص یا اعدام

این رسم جوانمردی نیست

که شماها چشمدار، من نابینا

که شماها زیبا من نازیبا،

(چه میگویم من، زشت و کریه مثل یک کفتار)

به کدامین گناه بگویید شما

من اگر آمنه بودم نفرت زده از این دنیا

از تمام این دنیا

هم شما هم خودم هم این افکار

بزنید ضربه ی آخرین را همین حالا

بنشینید به جای داور وَ خدا

بگویید که حکمم چیست ای نامردها

بخشش و قصاص یا اعدام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:24  توسط رضا  |